امتحان فیزیک لنتی

همه با تقلب 5 شدن از 6


بنده با دانش ناچیز خود 3/25🙄🙄🙄


ما هیچ ما نگاه😐😐


اگه استاد فیزیک شدین مفهومی درس بدین خواهشا!!چون شاید طرف

ترم اولی باشه و هزارتا امید و ارزو داشته باشه...مرسی اه😐


  • miranda //
  • شنبه ۱۵ دی ۹۷

چرا نمیپاشم؟؟؟؟

تو این فرجه ها اصلا حوصله و انگیزه امتحانا رو ندارم:|


در واقع نمیپاشم (از مصدر پاشودن)برم درس بخونم...


یکی یه چیزی بگه شاید تونستم انگیزه مو پیدا کنم برا درس خوندنم...


واقعا نمیدونم برای چی دارم درس میخونم و این درس خوندنا تا به کی ادامه داره....


ای کاش میشد قید همه چی رو زد و رفت پی منجمی و ستاره شناسی....این جور چیزا برام لذت بخشه....معنی داره...


  • miranda //
  • سه شنبه ۱۱ دی ۹۷

بخیر گذشت...

خوابم بدجور سنگینه....خیلی هم میخوابم....و خیلی هم بده🙁

صبح پاشدم نماز صبح خوندم و شروع کردم به جمع کردن جزوه ها و 

وسیله هام تا 7/30

بعدش جونم براتون بگه که گفتم یه نیم ساعت میخوابم بعدش اماده میشم که 

به قطار برسم...نیم ساعت همانا و همانا و وقع ما وقع😐😐😐

خواب موندم🤐

خیلی شیک و مجلسی وسط خونه مثه تارزان میدوییدم...البته بگم که 

من در شرایط بحرانی به شدت سرد و ریلکس میشم....

و به شدت خنگ میشم... و اگر لازم باشه با پاهام بدوم اصلا نمیتونم....

انگار که پاهام اصلا جون ندارن....


میخواستم با مترو برم...ولی خب چاره چیه...دیر شده...

گفتم حالا که یه ساعت وقت دارم مجبورم اسنپ بگیرم...

نگم براتون که یه اسنپ نزدیک خونمون پیدا نمیشد😐

بعد سریع در کمال خونسردی زنگ زدم به تاکسی تلفنی نزدیک خونمون....


عاقا....ینی میخواستم اون لحظه خودمو بکوبونم به دیوار....ینی نابود شدم.. 

تاکسی تلفنیه جمع شده بود😐


یه ربع طول کشید این پروسه و من فقط 45دقیقه وقت دارم.....


هوووووفففففف....



با آذوقه هایی که برای خوابگاه جمع کرده بودم 

کشون کشون رفتم سر کوچه...گفتم اقا دربست تا تاتر شهر🙁

تنها چیزی که به ذهنم تو اون دقیقه ها میرسید این بود که نصفشو با دربستی 

برم نصفشو با مترو....


چقد بار و بندیل داشتم....دستم ینی به فنا رفت...تاول زده چ جوری😑😑😑


با هر مصیبت و مشقت و بدبختی و عذاب 5 دقیقه مونده به حرکت قطار رسیدم در مترو راه اهن😐


یهو از پشت بلندگو گفتن قطار تهران-شهردانشجویی اماده حرکت میباشد....


منو میگی؟؟


من بدو...

من بدو...

من نمیدویید که😐

هرچی به پاهام میگفتم لعنتیا بدویین...انگار که یه وزنه 100 کیلویی 

به هم اویزون بود....قطار داشت میرفت😣😣


من بدو قطار بدو من بدو من بدو قطار بدو😂😂😂


همه هم از پشت سر میگفتن بهم:بدوووووو😂😂😂😂


اصن یه وضعی بود😒😒


طرف در واگن عقبو وا کرد منم به صورت میراندار کماندا طور پریدم تو قطار ....


فقط 5دقیقه وایسادم تو قطار تا نفسم بند بیاد😊


بعدش رفتم و با ژست فاتحانه روی صندلیم نشستم😂😂


ینی فاتحانه بود ها...!!!


بقیشو حال ندارم بعدا میام میگم🙂


  • miranda //
  • شنبه ۸ دی ۹۷

دوران شیرین امتحانات

امتحان دارمممممم😢😢😢


هیچی نخوندمممممممم



از فیزیکمون متنفرم!استادش هیچی بارش نیس🙁


خدایاااااااا😥😥



  • miranda //
  • پنجشنبه ۶ دی ۹۷

حقیقت من کجاست؟؟؟؟

 امروز از طرف دانشگاه رفتیم خانه ی سالمندان...


با بچه ها پول گداشتیم رو هم که گل بخریم دیدیم هزینش خیلی میشه...به هر حال دانشجوییم...


فروشنده پرسید این همه رو برا کجا میخواین؟؟؟


گفتیم برا عیادت از خانه سالمندان...


گفتش حالا که برای کار خیره پس 20تا رز و 20تا داوودی مهمون من!!!!!!!!


ما رو میگی...خر ذوق و خر کیف...



رسیدیم سالمندان...


من:(


من:(



من:(



وقتی بهشون دست میدادیم یه سری هاشون خوشحال میشدن...یه سری هاشونم تو چشمشون اشک حلقه میزد...


شاید یاد بچه هاشون میوفتادن....


شاید یاد جوونیه خودشون میوفتادن...


شاید....



منو ول میکردن میزدم زیر گریه....


فهمیدم که قدر جوونیمو نمیدونم...


یه گوشه افتادم همش خوابم.....پس کی باید خودمو رشد بدم....


کی باید از این فرصت گذرا استفاده کنم؟؟؟؟


ته ناشکریه..تهش...


خدایا شرمنده...

خدایا ممنون به خاطر امروز...برای بیداری و هوشیاری من...برای بیرون اومدن از خواب غفلت...





لابه لای کتاب ها دنبال تکه ی گمشده ای از خودم  بودم...دلم بدجور برای خودم...اشک هایم تنگ شده بود...


چشمم خورد به این کتابه


                                                 ""ترانه خواندن به وقت باران""



""""در ژرفای دل آدمی بذر بیداری نسبت به حقیقت خویش نهفته است.

آدمی...در ژرفای دل خویش میداند که حقیقت باید ژرف تر از آنی باشد که در ظواهر یافت میشود.



دیدن نابخردی خویش ...آغاز بیداری ست...

آغاز شفای روح و استحاله ی آگاهی.



بمیر از آنچه گمان میکنی هستی و زنده شو به آنچه حقیقتا هستی....""""





  • miranda //
  • شنبه ۱ دی ۹۷

به خود آمدن...

بسه دیگه دختر...

 یه کم به خودت بیاااااااا....


جوگیر بازی رو بزار کنار...خودت باش...خودتو گم نکن...


اینقد نخواب....نخواب....نخواب....

  • miranda //
  • شنبه ۱ دی ۹۷

بی اثری...

بعد از عهد بوقی اومدم سر بزنم به این وبلاگ خاک خورده....


پاااااک تنبل شدم....هیچ کاری نمیکنم....کوچکترین اثر خاصی رو چیزی

ندارم...خودمو یادم رفته...نمازام هول هولیه....

ن کتاب میخونم...ن قرآن میخونم....ن درس میخونم....

هیچ غلطی نمیکنم....از خودم خستممممممم....همش خوابم...خوااااب خوااااب 

تا کی اخه؟؟؟؟پس کی باید زندگی کنم.....یه چیزی درونم رخنه کرده....


حس خستگی و خستگی و خستگی....


توروخدا بس کن...هی با توام🙁

  • miranda //
  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷

حال دلم با تو خوشه..........

دلخوشیه من تو این روزا فقط تویی....

چه جوری میتونم دلتنگت نباشممممم......

چرا دیگه خوابتو نمیبینم....

از خودم خستم...به خاطر نرسیدن به تو....

  • miranda //
  • جمعه ۲۰ مهر ۹۷

وضعیت خوابگاه!!

ساعت 2/30 هستش!!این هم اتاقیای من نمیخوابن نمیذارن منم بخوابم😐

فردا هم تا 6 کلاسم!!🤐🤐

خوابم میاد...


عقاید هم اتاقیام زیاد به من نمیخوره...خدایا منو برا خودت حفظ کن....

  • miranda //
  • دوشنبه ۲ مهر ۹۷

دانشجو شدم!!!

سلاااااام!!!

دارم میرم خوابگاه بگیرم!!!!🤗

بالاخره منم دانشجو شدم!!!مهندسی پزشکییییییییی😊😊😊

  • miranda //
  • شنبه ۳۱ شهریور ۹۷